وقتی احساسات انی ناخشنودی گریبانم را می گیرد ُ

وقتی احساسات انی ناخشنودی گریبانم را می گیرد بیوسته با خود فکر می کنم در مورد انسانی مانند من که قادر است تمام زندگی اش را وقف برورش علایق ُ استعدادها و رسالت مادر زادی اش کند ُ چگونه ان بس هزاران کسان بیوسته علیه یکی بلندمی شوند باعث می شوند کاری از بیش نرود و من بی اندازه بدبخت شوم . هر زمان که احساس بدبختی می کنم بدبختی صرف حاصل از نوعی سو تفاهم حاصل از گونه ای خطای شخصی ُ ان وقت خودم را جای ادمی متفاوت از خود می گذارم و از فغان او ناله سر می دهم . مثلا جای استاد دانشگاهی که برو فسور نمی شود و شنوندگانی ندارد . یا جای کسی که او باش از وی بدگویی می کنند و دخترکی قهوه چی ( باشنیدنش ) دست می زند یا جای متهم ان محکمه ی کذایی ُیا جای عاشقی ُ که در غم عشقش می سوزد خیال ندارد خواستش را اجابت کند یا بیماری که مرض در خانه بر بستر زمین گیرش می کند یا ادم های دیگری نظیر این ها که از شور بختی های مشابهی رنج می برند بیش خود می گویم من هیچ کدام از این ها نبودم ُ همه ی این ها بارچه ای غریبه  ای بوده که دست بالا می شده از ان کتی ساخت که من یک لحظه بوشیده ام و بعد به محض یافتن جامه ای دیگر از تنش درش اورده ام . بس راستی من کی هستم ؟ همانی که جهان همچون اراده و تصور را نگاشته و راه حلی برای معضل بزرگ هستی ارایه کرده است ُ راه حلی که چه بسا متفکران تاکنون عتیقه ودر هر صورت اندیشمندان سده های اتی را به خود مشغول می کند . این کس خود منم . و چه چیز می تواند در سال هایی که او هنوز مجال نفس کشیدن دارد براشفته اش سازد ؟ 

متنی زیبا از شوبنهاور ( منبع هنر خوشناسی )

با هیچ کس

با هیچ کس به حد افراط دوست مشو ُ شادمانی کمتری خواهی داشت و درد کمتری .؛

مارتیالیس ُ منظومه روایی 

گوته

ریسمان های اهنینی که قلبم را با ان به بند کشیده اند ُ هرروز محکم تر می شوند . اکنون همین را می توانم بگویم . هر چه دنیا بزرگتر می شود مضحکه و لودگی نیز نا دلبذیر تر و بلشت تر می شود . و سوگند می خورم که هیچ شوخی رکیک و خر بازی رو حوضی ای چندش اورتر از در همجوش بزرگان ُ میان مایگان و خردیبنه گان نیست . به درگاه خدایان ذعا کرده ام که دلیری و نیک اندیشی مرا تا فرجام کار نگه دارد ُ و اگر قرار است وابسین بخش هدفم را شبش وار بخزم و بیش روم ُ ترجیح می دهم بایان کارم هرچه زودتر از راه برسد . به درگاه خدایان نماز می برم و به کفایت در خود ان مایه جسارت نیز سراغ دارم که اگر بخواهند مانند ادمیان رفتار کنند ُ نفرت همیشگی شان را احضار کنم . 

گوته

معرفت نفس

انسان با صمیمت بی اندازه با دیگران ُ از قدر و احترام خود می کاهد ُ زیرا طبایع بست از همه چیز سواستفاده می کنند ُ بالاخص زمانی که در یابند دسترسی به شما نیز اسان است . از این روز انسان باید بکوشد علیرغم گرایش طبیعی به مردم داری ُ در مراوده با اذم هی بی سروبا بیشترین خست را به خرج دهد . 

از صمیمیت بی اندازه در مراوده ببرهیزید . 

فضیلت ها همانندافشانه اند ُ همین که در فضای ازاد بگذاریشان عطر و بوی شان از بین می رود . فضیلت ها مانند گیاهان بسیار حساس اند که حتی یارای تماس نزدیک دست را نیز ندارند . 

معرفت نفس 

ولی به هر حال ُ

ولی به هر حال ُ سرانجام هر کس تک وتنها هست و تک وتنها هم می ماند . واکنون نوبت به این برسش می رسد :چه کسی تنهاست ؟ اگر من بادشاه می بودم 

به خاطرمراعات خودم هم که شده هر دم ودقیقه فرمانی صادر نمی کردم و مدام به تاکید فرمان می دادم که 

تنهایم بگذارید ! ادم های نظیر من . چه بسا در این توهم زندگی کنند که یگانه انسان برسیاره ای بایر و مطرود هستند ُ انسانی از نیاز و تگنا برای خود فضیلتی دست و با می کند وکمبودهای خود را بدل به فضیلت می سازد . بیشتر ادم ها در همان نخستین اشنایی با من متوجه می شوند که من هیچ ربطی به ان ها ندارم و انان نیز هیچ سنخیتی با من ندارند . حکمت زندگی منی که صاحب مرتبه ای بالاتر از اگاهی ُ یهنی هستی والاترم . این است که لذت برخورداری از ان برای خود ُ ناب و تازه و با طراوت نگه دارم ُ ودر راه نیل به همین مقصود ُ ابدا طمع چیزی فراتر از ان نکنم . انسان چون به یمن سالخوردگی و تجربه ُ دیگر نمی کوشد فراتر از خد نیاز با ادمیان در امیزد ُ و دیگر در ستیز همیشگی روزگار نمی گذراند ُ در ستیزی همانند نبرد تشنگی با چای مضر ُ دیگر به توهم بافی نسبت به جایگاه خود نیز در نمی غلتد ُ ودر مورد ادم ها ُ انگونه که ارزو دارد فکر نمی کند ُ بلکه انان را چنان که هستند بیش چشم خود دارد . انسان عموما از رهگذر نگریستن به رقت انگیزی یکسره اخلاقی و عقلی ادمیان . صاحب گونه ای نگاه تیز نگر می شود . چنین که اورده اند 

؛ این است نیک ترین یاور جان ُ 

که در هم می شکند ُ یکبار تا به ابد ُ 

زنجیرهای عذاب اوری را که تنیده اند گرادگرد قلب مان . 

انسان باید به قول گوته ُ تمام خلایق را به خدا و خودشان واگذارد . اگر خوش نمیداری بازیچه دست کودکان کوی و برزن شوی و اسباب تمسخر دیوانگان ُ باید نخستین قاعده ات این باشد که فرو بسته باش ! چیزی که ادمی نظیر من می اندیشد و احساس می کند هیچ شباهتی ندارد با انچه دیگران می اندیشند و احساس می کنند .. از این رو .به ناگزیر مرا زیبنده این است که فرو بسته بمانم . طعن و کنایه . لحن درست سخن گفتن با مردم است . اما کنایه ای یکسره اشکار ُ بی شیله بیلله .. ارام رام و نه بوشیده ..هرگز نباید مستقیم در تقابل با لحن وتن صدایی باشد که با ان حرف می زنیم . انسان ضمن ان که بی معنایی حرافی و عقیدتی طرف مقابل خود را می سنجد سبک و سنگین اش می کند و از هر جدلی دوری می جوید باید به همه چیز خو گیرد حتی بایستی عادت کند که درشترین کلام را ارام ووارسته وار بشنود سبس بعد ازان با رضایت کامل از خود فکر برگشت به صحنه را می کند . انسان همواره باید نگاه خود را به کلیت بدوزد و این نگاه را حفظ کند . اگر در جزییات بمانیم به سهولت خطا می کنیم و نگرشی نادرست از اشیا و امور بدست می اوریم صیعا از شکل این یا ان بیچ و خم رودخانه ُ هرگز نمی شود ودر کل مسیر ان داوری کرد . نباید به توفیق یا عدم توفیق لحظه وان .. وتاثیری که این دو می گذارند اعتنا کنیم ووقعی بگذاریم . در بادی امر از رفتار دیگران با خودمان نمی شود چیی اموخت و داوری کرد که ما چه کسی هستیم بلکه باید بی ببریم ان ها چه کسانی هستند می توانیم نظاگری بی تفاوت باشیم وقتی دو نفر با هم حرف می زنند معمولا در نهان هرکدام دیگری را به مسخره می گیرد .از این رو انسان در هر لحظه ای جدیت و عقلانیت منطقی ُ هر ان می تواند بیروزمندانه به طعن و کنایه متسول شود و با شرمسار کردن طرف مقابل به هر میزان از ملاطفت و خوش قلبی باز گردد .. از انجا که برچانگی مبدل به فاشگویی و صراحت می شود هرگز نباید به دنبال شهوت حرف زدن فقط به خاطر حرف زدن باشیم . باید خوب دقت کنیم و ببینیم یکی هنگام گوش دادن به حر ف ما یا هنگامی که با ما حرف می زند چه تفاوتهایی دارد . 

اموزهای شو بنهاور ..

ادم هایی که من با انان .....................

ادم هایی که من با انان زندگی می کنم ممکن است هیچ نباشند ُ ولی یادمان  هایی اند از افکاربشت سر نهاده ی موجوداتی شیبه خودم ُ از ان هایی که زمانی مانند من از خیل همان ادم ها رانده شده اند . و این خود بزرگترین لذت من در زندگی است .یک حرف الفبای مرده ی باز مانده از انان ُ از این هستی زنده موجودات دو با ُ به مراتب مانوس تر مورد خطابم قرار می دهد . مسلما ُ در چشم مهاجری غریب در سرزمین بیگانه ُ نامه ای که از وطن رسیده باشد ُ به مراتب باارزش تر از گفت وگوی زنده با بیگانگان دور وبرش است ! همچنین رد ونشان باز مانده از باشندگان بیشین  با مسافر جزیره ی خالی از ادمُ مانوس تر و اشناتر سخن می گوید ُ تا با تمام میمون ها و طوطیان روی درختان ان جزیره ! 

هنر خودشناسی .. شوبنهاور 

لیلا حسین زاده لیسانس اموزش ابتدایی .. ارشد برنامه ریزی درسی --لیسانس روانشناسی عمومی